میزگرد نقد و بررسی کتاب «نظریه پردازی علمی اقتصاد اسلامی»

۰۷ شهریور ۱۳۹۱ | ۱۱:۲۹ کد: ۲۵۴۱۰ اخبار
تعداد بازدید: ۱۳۰۰
اشاره:اگر علم را به‌مثابه یک ساختار فهم کنیم، آنگاه زیر ذره‌بین تدقیق‌های فلسفی، غیر از مفاهیم و گزاره‌هایی که خبری هستند، موجودات دیگری نیز ملاحظه می‌کنیم که برخی از آن‌ها اعتباریات هستند. تاکنون تازه‌ترین بحث‌ها، از وجود اعتباریات خارج از علم که بر اجزاء درونی علم اثر می‌نهد سخن گفته‌اند. این آغاز قابل تقدیر است، اما اعتباریات نه فقط به‌مثابه عاملی که بر علم اثر می‌گذارد، بلکه به‌عنوان عضوی از مؤلفه‌های درونی علم، یکی از محورهایی است که در تحول علوم انسانی باید مدنظر باشد. گزاره‌های اعتباری نه فقط در علوم انسانی که در علوم طبیعی کنونی ـ‌که هردو نیز ادعای تجربی بودن دارند‌‌ـ به‌وفور یافت می‌شود. اما ماجرا در گزاره‌های اعتباری خلاصه نمی‌شود، مفاهیم اعتباری شاید مهم‌تر و مؤثرتر و پنهان‌تر باشد. اعتبار البته به‌معنای ذهنی بودن نیست. فهم دقیق اعتباریات در علم، در گرو آن است که بدانیم علم از چه مؤلفه‌هایی تشکیل شده است؟
 
سوره: برای شروع جلسه از آقای دکتر آقانظری -مؤلف و نویسنده‌ی کتاب- درخواست می‌کنم خلاصه‌ای از مباحث بخش اول کتاب که درباره‌ی علم اقتصاد اسلامی است را بیان نماییند و به ماهیت، امکان و تعریفی که از آن ارائه می‌شود -با تأکید ویژه بر تفاوت میان علم اقتصاد اسلامی با علم اقتصاد متعارف- بپردازند.
 
حاکمیت بخش اعتباری بربخش واقعی
آقانظری: در زمان اندکی که در اختیار داریم بنده به کلیات بحث اشاره می‌کنم و امیدوارم بتوانیم به‌طور فشرده مقداری در فضای بحث وارد شویم. کشف واقعیت، دغدغه‌ی علم است و انسان برای درک واقعیت به معرفتی نیاز دارد. او این نیاز معرفتی را از طریق تجربه و کاووش عقلی می‌تواند تأمین و درک کند. در یک عبارت مختصر، در همه‌ی شاخه‌های علمی، فهم واقعیت گمشده‌ی علم است.
 بحث جدی بنده این است که ما در پژوهش‌های اقتصادی به‌دنبال چه هستیم؟ ما می‌خواهیم به‌عنوان نیاز معرفتی خود، واقعیات اقتصادی را بفهمیم. زیرا این تعریف را پذیرفته‌ایم که علم به دنبال کشف واقعیت است و علم اقتصاد نیز به‌عنوان شاخه‌ای از علوم، به دنبال فهم واقعیت اقتصادی است. بحث این‌جاست که این واقعیت اقتصادی در خلأ شکل نمی‌گیرد و بر روی زمین، محقق می‌شود. یک‌ بخش از واقعیات اقتصادی در سطح روابط خرد، رفتارها هستند، که از آن به اقتصاد خرد تعبیر می‌کنیم؛ مانند رفتار اقتصادی انسان‌ها و بنگاه‌ها. یک بخش از آن‌ها نیز متغیرات تأثیرگذار اقتصادی در سطح روابط کلان اقتصادی هستند. رفتارهای اقتصادی که در بخش خرد از آن‌ها بحث می‌کنیم، همان‌طور که روی زمین اتفاق می‌افتند، یک چارچوب نیز می‌خواهند؛ این‌طور نیست که هر زمانی، بتوانیم هر رفتاری را در بنگاه از خود بروز دهیم. گفته می‌شود که در بنگاه، یک چارچوب وجود دارد؛ حال می‌توانید چارچوب را نهاد یا قانون بنامید که نشان‌دهنده‌ی بخشی از نهاد است. (البته همین‌جا تذکر دهم که منظور بنده این نیست که نهاد یک نظم خودجوشی است که ریشه در سنت‌های تاریخی یک جامعه دارد و دست‌ساز و دست‌پروده‌ی انسان‌ها و برساخته‌ی ذهن بشری نیست و همچنان خودجوش در دل جامعه می‌جوشد و انسان‌ها در پرتو آن زندگی می‌کنند و نظم می‌پذیرند). بنده می‌خواهم بگویم این چارچوب‌ها از هرکجا که آمده است -چه برساخته‌ی ذهن انسان یا دین و یا نظم خودجوش جامعه باشد- به هر حال یک چارچوب دارد و چارچوب‌ها هستند که این واقعیت‌ها را شکل می‌دهند؛ به‌گونه‌ای که اگر این چارچوب‌ها نباشند، شما نمی‌توانید نظم رفتاری افراد را بفهمید و در نتیجه نمی‌توانید کار علمی انجام دهید. چون انسانی که چارچوب رفتاری نداشته باشد، باری به هر جهت تصمیم می‌گیرد و این رفتار قابل پیش‌بینی نیست. رفتارهای اقتصادی انسان به‌عنوان بخشی از واقعیات اقتصادی، در دل این چارچوب‌ها شکل می‌گیرد. به‌طور خلاصه، این چارچوب‌ها هستند که به رفتارکننده می‌گویند چگونه رفتار کند و چگونه واقعیت اقتصادی را ایجاد نماید. این نکته‌ی من در اقتصاد خرد بود.
در بخش اقتصادکلان، از بحثی که آقای دکتر پیغامی در رساله‌ی دکتری خود گذرانده است استفاده می‌کنم. آقای پیغامی در رساله‌ی خود به اقتصاد پولی اشاره کرده‌اند. هر چند شاید در بعضی از نتایجی که راجع به ترجیحات زمانی آن گرفته‌اند من با ایشان بحث داشته باشیم. در روزگاری پول وسیله‌ی مبادله بوده و «پول، کالا، درآمد» سه رکن اقتصاد بوده‌اند؛ اما به‌تدریج ساختار اقتصادی به «پول، وام، درآمد» تغییر یافته است؛ تا جایی که از این هم گذشته و به برهه‌ای رسیده است که دیگر پول اعتباری دیگر کارساز نیست و این اعتبار پول است که حرف آخر را می‌زند. به‌طور خلاصه، امروز بخش اعتباری است که به بخش واقعی می‌گوید باید چه کار کند و به چه طریق شکل گیرید. قلب بخش اعتباری هم، بحث اعتبارات پولی است. بنابراین اقتصاد پولی است که امروزه سرنوشت اقتصاد بخش حقیقی اقتصاد را مشخص می‌کند و بخش حقیقی اقتصاد مستقیما تحت تأثیر بخش پولی است. ولی تمام بحث این‌جاست که وقتی ما بخش پولی را بدین صورت تقویت و بر بخش واقعی اقتصاد مسلط می‌کنیم، سرنوشت توزیع درآمد و تولید و مصرف در بخش واقعی، در دست بخش پولی قرار می‌گیرد. بدین شکل می‌شود که اگر شما بگویید در بخش پولی می‌خواهید چه تصمیم و سیاستی اتخاذ کنید، من می‌گویم که در مصرف، توزیع درآمد و تولید چه اتفاقی خواهد افتاد.
حال که در روزگار ما سرنوشت بخش پولی به بخش اعتباری دوخته شده است، سئوال این‌جاست که چگونه می‌خواهیم پول را در این بخش اعتباری -که بخش پولی است- به جریان بیندازیم. این ربطی به بحث سیاست‌ها ندارد. به این مربوط است که چگونه نحوه‌ی ارتباط بخش پولی با بخش واقعی را مشخص کنیم. این کانال مستقیما به بخش واقعی متصل نیست و یک واسطه دارد؛ جنس این واسطه از اعتبار است و این بخش اعتباری است که پول را به بخش واقعی متصل می‌کند. یعنی من این پول اعتباری را به جریان می‌اندازم و سپس آن کانال را در نظر می‌گیرم که این جریان پول بر اساس عنصری به نام بهره -که آن هم یک قراداد و یک اعتبار است- صورت پذیرد. این پول اعتباری بر اساس آن قرارداد اعتباری به بخش واقعی متصل می‌شود. اما سرنوشت آن بخش واقعی با این بخش اعتباری که واسطه قرار گرفته، متفاوت است. بخش واقعی محکوم به سرنوشت خود است و علت‌های شکست و موفقیت خود را دارد و بخش اعتباریِ واسطه نیز تابع مقررات خود است؛ اما حتما و جزما از بخش واقعی تبعیت نمی‌کند. یعنی اگر در جامعه ورشکسته زیاد شود، تقاضای پول افزایش می‌یابد و اگر ورشکسته کم شود، تقاضای پول کاهش پیدا می‌کند.
این بحث کیفیت جریان پول و سرمایه‌ی نقدی می‌خواهد از چه کانالی اتفاق بیفتد؟ اگر بر اساس بهره اتفاق افتد، بخش واقعی شما به یک نوع شکل می‌گیرد و واقعیت‌های اقتصادی شما در ساحت تولید و توزیع و مصرف، تحت تأثیر قرار می‌گیرد و اگر جریان سرمایه‌ی نقدی به بخش واقعی متصل شود، سرنوشت جریان پول را بخش واقعی رقم می‌زند. همین‌که ما می‌گوییم نرخ سود را جایگزین نرخ بهره کنیم. یعنی اگر در بیرون افزوده و سودی داریم، آن سود بر اساس سرمایه‌ی‌ نقدی و نیرویی که این سرمایه‌ی نقدی را مدیریت کرده است، تقسیم‌ شود. در یک عبارت کوتاه، اگر سرمایه‌ی نقدی بر اساس نرخ سود جریان پیدا کند، سرنوشت بخش اعتباری در دست بخش واقعی قرار می‌گیرد. اما اگر برعکس شود و جریان سرمایه‌ی نقدی بر اساس بهره باشد، این بهره که یک اعتبار است، از خودش اعتبارات دیگری را متولد می‌کند. این‌طور نیست که قرارداد بهره همین‌جا متوقف شود. به‌گونه‌ای می‌شود که دنیای اقتصاد به دنیای ‌اعتبارات تبدیل می‌شود و در نتیجه بخش واقعی زیر دست و پای بخش اعتباری می‌ماند و دست و پا می‌زند. در یک مثال واقعی می‌دانیم که تولید واقعی‌ نفت در بازار نفت چه مقدار قیمت دارد، که یک عدد خیلی معین و مشخصی است. اما آنچه در بخش اعتباری آن در جریان است، چند برابر قیمت واقعی است و این اعتبارات است که کل واقعیت‌های اقتصادی دنیا را تحت ‌تأثیر قرار می‌دهد.
به‌طور خلاصه واقعیت اقتصادی در سطح خرد تابع رفتارهاست. این رفتارها در دل چارچوب‌هایی انجام می‌گیرد. اما چارچوب‌های رفتاری که در این‌جا داریم با چارچوب‌های رفتاری که در یک کشور دیگر وجود دارد متفاوت است. به‌تبع سازمان‌ها هم که در واقع بازی‌گر چارچوب‌ها هستند با یکدیگر متفاوت خواهند بود. در سطح کلان هم، اقتصاد پولی حاکم است و جریان سرمایه‌ی نقدی، وضع واقعیات اقتصادی را مشخص می‌کند. در یک جمله هیچ‌کس تعهدی نداده که قانون علمی، جهان‌شمول باشد. قانون علمی تابع این است که زمانی‌که موضوع آن محقق شد، اثر خود را داشته باشد. قانون اقتصادی یا رابطه‌ی علمی اقتصاد، تابع این است که واقعیت موجود در این جامعه را بفهمد. آن جامعه هم برای خود واقعیتی دارد و رابطه‌ی علمی آن هم این است که واقعیت خود را بفهمد. دغدغه‌ی بنده این بوده که واقعیت را بفهمم و رابطه‌ی علمی من این است که موضوعی را که به‌عنوان واقعیت تعریف کرده‌ام، واقعیت را نشان دهد. در نتیجه رابطه‌ی من هم رابطه‌ی‌ جهان‌شمول است؛ اما در محدوده‌ی قانونی خودم.
 
سوره: بیان کلی دکتر آقانظری این بود که ایشان تفاوت بین علم اقتصاد و علم اقتصاد اسلامی را در موضوعات آن می‌دانند؛ یعنی اگر در یکی از طرفینِ متغیر مستقل و وابسته یکی از مباحث و موضوعاتی را که اسلام مطرح کرده است بررسی کنیم، علم اقتصاد اسلامی خواهیم داشت. بنده از آقایان پبغامی و سبحانی تقاضا می‌کنم که اگر لازم است مباحثی ناظر به این بحث که آیا می‌توانیم تفاوت بین علم اقتصاد و علم اقتصاد اسلامی را فقط در موضوعات بدانیم، بیان کنند و به غیر از این موضوع، ناظر به مباحثی که دکتر آقانظری درباره‌ی بحث واقعیت و اعتبار و تفسیرش در واقعیت‌های اقتصادی فرمودند، اگر مطلبی دارند، ارائه نمایند.
 
ادعای کشف واقعیت و علم اعتباری
پیغامی: این کتاب خط سیر یا نخ تسبیح مهمی دارد که آن را از سایر کتاب‌ها متمایز می‌کند و آن توجه خوب ایشان به اهمیت اعتباریات در حوزه‌ی اقتصاد است. در فضای آکادمیک ما معمولا به دلیل پوزیتیویسم‌زدگی و در فضای حوزوی ما به دلیل فلسفه‌زدگی -به معنای فلسفه‌ی وجود و نه فلسفه به معنای کلی- به مسئله‌ی اعتباریات کمتر توجه شده است. عدم توجه به اعتباریات منجر شده که ما نتوانیم به سرعت و دقتی که باید، در علوم انسانی اسلامی گام برداریم. ایشان توجه بسیار خوبی به حوزه‌ی اعتباریات کرده‌اند و تأثیر ابعاد واقعی علوم انسانی -مشخصا اقتصاد- را از ابعاد اعتباریات، به‌خوبی مورد بحث قرار داده‌اند.
کلمه‌ی «وال‌استریت» در مقابل «مال‌استریت» است. «وال‌استریت» نماد بخش اعتباری و «مال‌استریت» نماد بخش واقعی است. واقعیت این است که «وال‌استریت» در مقابل «مال‌استریت» بسیار حجیم شده و کانال‌های ارتباطی آن‌ها به هم ریخته است. بحران‌هایی که در این ده‌سال اخیر در سرمایه‌داری شاهد هستیم، ناشی از همین عدم توازن است. بنده یک‌بار با دانشجویان، آماری را مرور می‌کردیم و سرانگشتی دیدیم که وزن بخش پول در دنیا نسبت به بخش واقعی، یک به دویست شده و این بسیار بحران عجیبی است. این منجر شده که خود دانش اقتصاد غرب هم نسبت به ادبیات پولی و مالی و واقعیات، عقب مانده است و نتوانسته مدیریت و کنترل و تدبیر شایسته‌ای را انجام دهد.
 ویژگی خوب دوم این کتاب توجه به مباحث مربوط به حکومت اسلامی است. ایشان شأنیت و مقام حکومت اسلامی را در اقتصاد اسلامی طی یک فصل مورد توجه قرار داده‌اند و بحث خوبی را ارائه فرمودند. نکته‌ی بعدی نقدی است که از بعضی جریانات اقتصاد اسلامی مطرح درونی، مانند شهید صدر و بیرونی، مانند اندیشمندان پاکستانی یا عرب مورد توجه قرار داده‌اند که این نقدها برای دانشجوی خواننده‌ی این کتاب بسیار ارزشمند است. چهارمین نکته‌ی مثبت این کتاب این است که در بخش‌های متعددی مروری مناسب از مباحث فلسفه‌ی اقتصاد آورده شده که برای دانشجویانی که در ابتدای راه هستند، این قبیل خلاصه‌ها و مرورهای جامع، بسیار مناسب است. می‌توان گفت تقریبا همه‌ی مثال‌های اقتصادی که در این کتاب آمده، در جای مناسب و درست آورده شده است و این‌ها مواردی است که از خوبی‌های این کتاب می‌توان اشاره کرد.
اما در مورد کتاب، سؤال‌های زیادی هم وجود دارد. در موارد متعددی به نظر می‌رسد مفردات، محل اشکال است و خواننده را دچار ابهام می‌کند. مثلا کلمه‌ی «تبیین» به مفهوم کشف روابط سببی و مسببی است. اگر خواننده، اقتصاددان مسلمان هم باشد تبیین معمولا یعنی کشف روابط علی و معلولی و فراتر از سببی و مسببی. ایشان بعضی مواقع «تحلیل» و «تبیین» را در کنار هم بکار برده‌اند در حالی که روابط علی و معلولی را مدنظر نداشته‌اند.
 اما مسئله‌ی اصلی من با کتاب این است که قوت این کتاب، تبدیل به ضعف آن نیز شده است. ضعف آن را در چند جمله می‌توان مطرح کرد. با این‌که ایشان طرح بسیار خوبی از مسئله‌ی اعتباریات کرده‌اند، اما هر جا که وارد نقد سایرین شده‌اند از ورود خوبشان به اعتباریات بهره نجسته‌اند. مثلا فریدمن یا حتی شهید صدر را نقد کرده‌اند، اما از سرمایه‌های معرفتی که از توجه به اعتباریات در ابتدای کتاب پیدا کرده‌اند، در نقدهایشان استفاه نکرده‌اند. نهایتا‌ متأسفانه حوزه‌ی اعتباریات در این کتاب در قالب یک جمع جبری باقی مانده و خروجی‌های معرفتیِ توجه به اعتباریات، به سایر بخش‌ها سرریز نشده است.
از این نکات که بگذریم بحث بعدی، تعریف علم است. آقای دکتر آقانظری در تمام این کتاب که به نظر من برای اعتباریات نوشته شده است، علم اعتباری اقتصادی را در غرب و اسلام نادیده گرفته‌اند. نام آن‌را نیز در جایی مکتب و در جای دیگر به‌عنوان نظام اقتصادی یا حقوق اقتصادی و یا چارچوب‌ها و قواعدی که باید دیده شوند، بیان کرده‌اند. اما زمانی‌که به خود علم اقتصاد می‌رسند، می‌فرمایند کار علم اقتصاد، کشف واقعیت است و این به‌ معنای نادیده گرفتن علم اعتباری است. چون علم یک نوع نیست و ما دو نوع علم نظری و عملی داریم. علم در تعریف‌های قدیمی 800-700 سال قبل، کشف واقعیات بود و در ادعاهای پوزیتیویستی هم به کشف محدود شد؛ اما اساسا حتی آن‌هایی که این ادعا را کرده‌اند نیز به آن عمل نکرده‌اند.
 
مواجهه‌ی منصفانه با اقتصاد متعارف
سبحانی: جناب آقای آقانظری یک کتاب آموزشی بسیار خوبی را برای علاقه‌مندان اقتصاد و اقتصاد اسلامی تدارک دیده‌اند. به نظر من برای کسانی که به اقتصاد اسلامی باور ندارند و همچنین برای کسانی که اقتصاد اسلامی را جست‌وجو می‌کنند تأملات و نکات بسیار ارزش‌مندی را مطرح کرده‌اند.
همان‌طوری که آقای پیغامی فرمودند این کتاب از آن جهت که به اعتباریات و نقش آن در علم پرداخته است، به سهم خود گام بسیار بلندی برداشته است. بحث مفیدی که در این قسمت هست، قابل توجه کسانی است که هیچ‌چیز جز علم تجربی و اقتصاد مرسوم و متعارف را علم نمی‌دانند و هیچ مشکلی هم متوجه فهم علمی و علمی بودن مسائل نمی‌بینند. در این کتاب مواجهه‌ی بسیار منصفانه‌ای با دانش متعارف اقتصاد شده است به‌نحوی که خواننده احساس اینکه اقتصاد اسلامی و مطالعه‌ی آن بخواهد جایگزین اقتصاد متعارف شود را نمی‌کند.
مسئله‌ی بعدی که در مورد کتاب وجود دارد این است که نویسنده ناگزیر بوده بخش اول را برای تبیین بخش دوم بیاورد؛ گویی اگر مطمئن بود که خوانندگان کتاب، روش‌شناسی و شیوه‌ها را می‌دانند، می‌توانست وقت بیشتری برای تبیین نظریه‌پردازی در اقتصاد اسلامی بگذارد. اما همین باعث شده که کمک بسیار خوبی به کسانی که دنبال چیستی اقتصاد اسلامی هستند، کرده باشد. به هر حال ما درگیر این مسئله هستیم که بسته به نوع افرادی که دنبال این مفهوم هستند، پاسخ دهیم که آیا اقتصاد اسلامی علم است یا خیر و همچنین آیا اقتصاد اسلامی، مکتب یا نظام یا... است؟ خوش‌بختانه این کتاب با شیوه‌ای که در نوشتن به کار برده و جای مناسبی که برای هرکدام از‌ این‌ها تعبیه کرده، خواننده را کمک می‌کند و لذا از این جهت هم کتاب مفیدی است.
 جناب آقای آقانظری به دلایلی که آورده‌اند در مورد اقتصاد اسلامی کلمه‌ی علم را به کار می‌برند و از علم اقتصاد اسلامی صحبت می‌کنند. ایشان اجمالا نظریه‌پردازی در اقتصاد اسلامی را ممکن می‌دانند و به این قائلند که در شرایط موجود می‌توان نظریه‌پردازی کرد. اقتصاددان‌های اسلامی در بخش اول کتاب عمدتا در نقش سیاست‌گذار معرفی می‌شوند.
 
سوره: از جناب آقای آقانظری خواهش می‌کنم اگر پاسخی به مباحثی که آقای پیغامی در مورد اعتباریات و تأثیری که در بحث علم بیان کردند، دارند، بفرمایند.
 
موضوع اقتصاد اسلامی: رفتارهای اسلامی
آقانظری: بنده می‌خواستم بگویم این اقتصاد اسلامی که سال‌هاست از آن حرف می‌زنیم به چه معناست. در جامعه‌ی علمی از اقتصاد، علم اقتصاد را می‌فهمند و تعریف علم هم دقیقا این است که واقعیات اقتصادی را در سطح خرد و کلان تبیین یا تحلیل کند و به ما نشان دهد که این واقعیات چیست. زمانی‌که می‌خواهیم در جوامع اسلامی، واقعیات اقتصادی را تبیین کنیم، می‌بینیم که این واقعیات در ارتباط با آموزه‌های اسلامی است. مخاطب می‌گوید این آموزه‌های اسلامی منحصر به احکام است و چیزی بیش از آن نیست. من می‌خواستم بگویم ما می‌توانیم از همین احکام، یک گام جلوتر رفته و نظریه‌پردازی کنیم و آن نظریه‌پردازی در گزاره‌هایی باشد که علم آن گزاره‌ها را نفی نمی‌کند. البته صحبت اساتید که می‌گویند تنها روش تجربی اعتبار دارد یا روش‌های دیگر هم معتبرند، مسئله‌ی دیگری است که در جای خود باید بحث شود. اما در یک جمله عرض کنم که انحصار روش هیچ‌گونه دلیل علمی ندارد. به خاطر اینکه فهم واقعیت ممکن است از راه تجربه، استدلال عقلی و یا از راه دیگری صورت پذیرد. در فهم واقعیت برای انحصار روش هیچ دلیل عقلی، فلسفی و یا تجربی نداریم. در بخش اول کتاب سؤال من این بوده که علم اقتصاد اسلامی امکان دارد یا خیر. بنده می‌خواستم بگویم که دست‌یابی به علم اقتصاد اسلامی ممکن است. در آخر بحث به این نتیجه رسیده‌ام که هر علمی امکانش در گرو این است که موضوعی را ارائه دهد و در واقع قوامش به موضوع آن است. برای این‌که امکان علم اقتصاد اسلامی را اثبات کنم، بایستی اثبات می‌کردم که این علم، موضوع خاص دارد. برای تعریف موضوع آن گفته‌ام که اگر آموزه‌های اسلامی را نهادها -چارچوب‌های رفتاری- در نظر گیریم، می‌توانیم رفتارهای برآمده از مفاهیم و احکام اسلامی را رفتارهای اقتصادی خاص تلقی کنیم. در سطح کلان هم وقتی این احکام را در نظر بگیریم، متغیرات اقتصادی کلان به نوع دیگری شکل می‌گیرد. این‌جاست که موضوع متولد می‌شود؛ بعد از تولد موضوع هم زمینه برای تولد علم فراهم می‌شود. ولی شما حق دارید بگویید حال که این موضوع متولد شد -چون علم یک فلکی است که بر دور این فلک مسائلی تنیده می‌شود- منظومه‌ای از مسائل باید شکل گیرد تا این‌که به یک رشته‌ی علمی تبدیل شود. شما این نظریات علمی را با توجه به آموزه‌های اسلامی چطور تدوین می‌کنید؟ چگونه و با چه روشی می‌توانید از این احکام و آموزه‌ها، نظریات را بجوشانید؟ علم اقتصاد نئوکلاسیک می‌گوید که نظریه‌پردازی من مشخصه‌های روشنی دارد؛ آموزه‌ها را در نظر می‌گیرم و بر اساس این آموزه‌ها نظریات را تدوین می‌کنم. روشی که برای تدوین این نظریات به‌کار می‌گیرم نیز مشخص است و برای تأیید آن‌ها هم با متدولوژی‌ای که دارم، آن‌ها را اعتبارسنجی می‌کنم. بعد از دستگاه اقتصادسنجی استفاده کرده و آن‌ها ریزتر می‌کند؛ به‌گونه‌ای که در متن رفتارهای عینی اقتصاد جامعه می‌تواند کاربردی شود و تأثیر داشته باشد.
به‌طور خلاصه در بخش اول بحث را به این‌جا رساندم که ما یک موضوع به‌نام واقعیات اقتصادی داریم که برآمده از رفتارهای تأثیرپذیرفته از آموزه‌های اسلامی و متغیرات کلان تأثیرگذار است. این موضوع زمینه‌ای می‌شود تا معرفتی در زمینه‌ی روابط اقتصادی و بر اساس واقعیت اقتصادی شکل‌ گیرد که بنده نام آن معرفت را علم اقتصاد اسلامی گذاشته‌ام. این را هم عرض کنم که وقتی از آموزه‌های اسلامی صحبت می‌کنیم، تنها احکام ثابت را در نظر نداریم. بخشی از آموزه‌های اسلامی احکام ثابت -مانند حرمت بهره- است و بخشی از آن احکام متغیر و حکومتی است. اگر نگاهی به قانون اساسی بیاندازید، مشاهده می‌کنید که برآمده از فقه است و در آن بسیاری احکام متغیر وجود دارد. با توجه به این‌که آموزه‌های اسلامی ما دو بخش ثابت و متغیر دارد، اقتصاددان باید هر دو بخش را در نظر گیرد و سپس نظریه‌پردازی کند. علم اقتصاد اسلامی را اقتصاد‌دان مسلمان متولد می‌کند. یعنی با نگاه و تسلطی که بر آموزه‌های اسلامی و شناختی که نسبت به علم اقتصاد دارد، این کار را انجام می‌دهد و تا علم اقتصاد در دست نباشد، انسان این آموزه‌ها را تماشا می‌کند و نمی‌تواند چیزی از آن بجوشاند.
 
کارعلم: ارائه‌ی تصویر از واقعیات مطلوب یا کشف واقعیت موجود
پیغامی: خلاصه‌ی نگاه ‌آقای آقانظری این است که با توجه به احکام و اعتباریاتی که در هر دین و مسلکی -از جمله اسلام- وجود دارد، واقعیت‌های انسانی و اجتماعی در مقام اثبات و تحقق خارجی تغییر پیدا می‌کنند؛ هر عالمی هم که با روش تجربه یا تحلیل‌های عقلی این واقعیت‌های جدید را خلق کند، تولید علم -اقتصاد اسلامی- صورت می‌گیرد. این نکته در اصل خود درست است. برخی اوقات جامعه‌ی دانشگاهی به‌قدری در فهم همین مسئله‌ی ساده نیز عقب رفته که اساتیدی مثل ‌آقای آقانظری مجبورند این موارد را هم گوشزد کنند. اما من اشکالم برای بعد از این‌هاست. اگر قرار باشد واقعیت‌های انسانی‌ مبتنی بر اعتباریات، متفاوت شوند، دیگر قاعده‌مندی به آن شکلی که در عالم تکوین و فیزیک و شیمی وجود دارد امکان‌پذیر نیست. دیگر نمی‌شود صحبت از اثبات‌گرایی و ابطال‌گرایی داشت؛ چون واقعیات کاملا شناور و منعطف می‌شوند. هر چند همیشه اصول ثابت در زندگی بشر وجود دارد اما اصول متغیر آن بسیار بالا می‌رود. این واقعیات انسانی با واقعیات غیرانسانی بسیار متفاوت می‌شوند. استفاده‌ی آقای آقانظری در مورد اینکه عالِم می‌تواند چنین واقعیت انسانی اجتماعی را با روش تجربه به بحث بگذارد، محل بحث است. ضمن اینکه توجه داشته باشید که صحبت از مفهوم تجربه نیست؛ صحبت از مفهوم تجربه‌گرایی است و بین این دو تفاوت بسیار است. نمی‌توان به‌راحتی گفت که تجربه‌گرا‌یی بدون اشکال است. نمی‌توان گفت پوزیتیویسم و ابطال‌گرایی می‌تواند محمل روشی یک اقتصاددان مسلمان باشد. وقتی خواستند مباحث پوپر را در بحث‌های اقتصادی وارد کنند، شخص پوپر گفت که بحث‌های ابطال‌گرایی من، خاستگاه و اشکال خاصی دارد که به درد علوم انسانی و علوم اجتماعی نمی‌‌خورد. اساسا ما مطالب اثبات‌گرایی و ابطال‌گرایی را در مورد واقعیت‌های انسانی که مبتنی بر ادراکات اعتباری شده است نمی‌توانیم مطرح کنیم. بنده در جاهای مختلفی دچار توقف می‌شدم و برایم سؤال ایجاد می‌شد که با این توجهی که آقای آقانظری به مباحث فلسفی دارند، چرا در مواردی اثبات‌گرایی و ابطال‌گرایی را این‌قدر راحت می‌پذیرند و آن را به‌عنوان یک روش، حتی برای اقتصاددان مسلمان پیشنهاد می‌کنند.
نکته‌ی دوم اینکه آیا اساسا مسئولیت یک علم یا علم اقتصاد، کشف واقعیت اقتصادی مبتنی بر روش تجربی یا تحلیل عقلانی است؟ این چنین علمی را نه خدا آفریده و نه غربی‌ها! مثلا هنگامی که «ویکسل» بحث خود را انجام داده، با چه روش تجربی و کدام واقعیت را تحلیل کرده است؟ و یا مثال ساده‌تر اینکه «فریدمن» که در کتاب موضوع بحث قرار گرفته، اساسا هیچ کاری در حوزه‌ی علم نظری نکرده است و هر آنچه کرده در حوزه‌ی اعتباریات است. ابزارگرایی در واقع یعنی نوعی از ادراکات اعتباری مدرن؛ ما نمی‌توانیم منطق «فرید‌من» را با روش‌های کشف واقعیت مورد تحلیل قرار دهیم. تمام کار «فریدمن» اعتباری و دخل و تصرف‌های خاصی است که در واقعیت‌های خارجی کرده است. یا به‌طور مثال مگر می‌توان از روابط اثباتی تحصلی گذشت؛ هنگامی‌که مقاله‌ی «بولند»4 در کشور ما موضوع شایعی شده است؛ هیچ‌کدام از مکاتب اقتصادی هیچ تعریفی از اثبات‌گرایی ندارند. چطور می‌توان در شرق نشست و دم از اثبات‌گرایی زد؛ در حالی که خود قائلین به اثبات‌گرایی نمی‌توانند تعریفی از آن ارائه دهند. البته زمانی‌که این کتاب نوشته شده شاید هنوز مقاله‌ی «بولند» در ایران شایع نشده بود؛ اما امروزه مقاله‌ی «بولند» چندین بار ترجمه شده و بر اساس آن پایان‌نامه‌ها نوشته شده است. «بولند» کسی است که درباره‌ی متدولوژی پوزیتیویسم اقتصادی کتاب نوشته است. با اینکه خودش پوزیتیویست است صحبت از این می‌کند که این کلمه در اقتصاد هیچ معنایی ندارد. بین پوزیتیویسم ام‌آی‌تی و هاروارد و شیکاگو تفاوت است. بنده وقتی چهارگانه‌ی «بولند» را در ذهن مرور می‌کنم، هیچ وجه مفهومی و معنایی برای توصیه‌ی نهایی ‌آقای آقانظری بر این مسئله که علم اقتصادی اسلامی چگونه تولید شود، پیدا نمی‌کنم؛ با کدام پوزیتیویسم حرکت کنیم؟ آن حد از کارهایی که پوزیتیویست‌ها انجام دادند و مفهوم لغوی آن تجربه است، بسیار ساده و عام است؛ اما این به مفهوم مدل‌‌های تجربی نیست. ما می‌خواهیم واقعیات اقتصادی که اتفاق افتاده است ر‌ا شناخته و کشف کنیم و این شناخت، بدون تئوری و مدل ممکن نیست. نکته این‌جاست که در اقتصاد اسلامی برای کشف واقعیت موجود در اقتصاد، توصیف، به‌تنهایی کافی نیست. درست است که مهم‌ترین روش توصیف، روش تجربی است، اما کدام تجربه؟ ابن‌سینا هم تجربی رفتار کرده است اما آیا ابن‌سینا امپریسیست -تجربه‌گرا- بوده است؟
حوزه‌ی علمیه باید برای فعالانی که در دانشکده‌های اقتصاد هستند، روش و متدلوژی ابن‌سینا یا ابوریحان را شبیه‌سازی کند و در اختیار آن‌ها قرار دهد. تازه ما از حوزه‌ی توصیف می‌گذریم و می‌گوییم اقتصاد اسلامی در حوزه‌ی کشف، باید تبیین هم بکند. تبیین یعنی کشف روابط علّی و معلولی. موضوعی که اقتصاد غرب در آن هیچ ادعایی نمی‌تواند کند و هیچ حرفی در آن‌جا ندارد، کشف روابط علی و معلولی است. این را فلاسفه‌ی خودشان گفته‌اند. اساسا روش‌های «والراسی» نمی‌تواند بحث از روابط علّی و معلولی کند؛ تنها می‌تواند در یک معادلات هم‌زمان و به‌طور ایستا، متغیرها و ضرایب آن را کشف کند؛ ولی نمی‌تواند بگوید که الف علت ب است. اینکه می‌گویند حجم پول باعث تورم است نیز صحیح نیست. این را در کلاس‌های لیسانس می‌گوییم اما در نگاه‌های بالاتر و با استفاده از متدولوژی تعادل جزئی «مارشال» باید بگوییم که در کجا پول باعث تورم و در کجا برعکس این است.
تا این‌جا حوزه‌ی علمی کشف واقع موجود است. اما یک کشف واقع مطلوب هم در اقتصاد اسلامی داریم که آن روش اجتهادی برای فهم نظر شارع است؛ که مناسب بود در این کتاب به آن اشاره‌ی خوبی می‌شد. نکته‌ی مهم بعدی علم اعتباری و علم عملی است. برخلاف آن‌چه به ما یاد داده‌اند که علم یعنی کشف واقعیت موجود، موضوع هشتاد درصد تولیدات صدسال اخیر در اقتصاد، هیچ‌کدام کشف واقعیت نیستند؛ ارائه‌ی تصویرهای مطلوب از واقعیت‌های مطلوب آن‌ها هستند. در واقع تیپ ایده‌آل می‌دهند و تیپ ایده‌آل یعنی تصویری از واقعیت مطلوب و سوق دادن افراد به سمت آن واقعیت مطلوب. این‌که درباره‌ی تئوری‌ها بحث کنیم و من بگویم مصرف، تابعی از درآمد دائمی است و دیگری بگوید مصرف، تابعی از ثروت است و...، این‌‌ها کشف واقعیت موجود نیست و درواقع ارائه‌ی یک تصویر از واقعیت مطلوب و انطباق دادن واقعیت‌های موجود با مطلوب‌هایمان است. البته چون این کتاب حدود ده‌سال پیش به نگارش درآمده و در آن زمان مباحث فلسفی به شکل کنونی موجود نبوده است، بأسی بر آن نیست.
ما باید در حوزه‌ی اعتباریات سریع‌تر به مشکلات بزرگ‌تری که داریم برسیم. اگر به همین جریانی که نام آن‌را اختلاس بانکی گذاشته‌اند -به نظرم نام اشتباهی است- نگاه کنیم، یک رابطه‌ی اعتباری اسلامی به نام «تنزیل دین»، توانست حباب مالی ایجاد کند. ما در حال حاضر باید مکانیزمی را کشف کنیم که روابط خرد فقهی در نگاه کلان خراب‌کاری نکند. نمی‌توان در مسائل کلان اقتصادی نگاه خرد را به‌کار برد و با آن پیش رفت.
وقتی آقای آقانظری مباحث مربوط به مکتب، حقوق و اخلاق را بسیار خوب تفکیک کرده و حتی به شهید صدر انتقاد بسیار دقیقی وارد ساخته‌اند، این انتظار می‌رود که این اشکال در ادامه به خودشان وارد نباشد. مباحثی که شهید صدر در جلد دوم کتاب «اقتصادنا» و در روابط بین مزد‌بگیر و کارفرما فرموده‌اند و از آن به‌عنوان مکتب نام می‌برند، چیزی جز علم نیست؛ منتها چون فضای آن‌روز بسیار فضای پوزیتیویست‌زده‌ای بوده است، نام بحث‌های خود را مکتب گذاشته‌اند. الان هم به آقای آقانظری عرض می‌کنم این اشتباهی است که شهید صدر مرتکب شد و ما نباید آن را تکرار کنیم. چیزی که شما می‌فرمایید «خلق یک واقعیت مطلوب خارجی بر اساس چارچوب‌های ارزشی»، این یعنی علم اقتصاد اسلامی. من فراتر از حضرت‌عالی می‌روم و می‌گویم نترسید از این‌که نام آن را حقوق اقتصاد اسلامی، اخلاق اقتصاد اسلامی و یا مکتب اقتصاد اسلامی بگذارید. این حرف‌ها اگر پنجاه سال پیش هم خوب بود، به این دلیل بود که در آن زمان فضای پوزیتیویسم خیلی سیطره داشت. اکنون غربی‌ها هم قبول کرده‌اند که پوزیتیویسم شعاری بیش نیست و در رو‌ش‌های تجربی هم اشکالات خود را مطرح کرده‌اند و به این‌جا رسیده‌اند که بحث‌‌های ارزشی را در کتاب‌های خرد و کلان‌شان می‌آورند. زمانی به ما می‌گفتند اقتصاد یعنی مدل‌های رقابتی؛ اکنون خودشان می‌گویند کارایی در سه‌جا ممکن است: 1- بازار (قبلا به ما می‌گفتند فقط بازار) 2- قراردادها و 3- تعاملات تکراری. بنده وقتی به اقتصاد اسلامی نگاه می‌کنم، می‌بینم که پر از تعاملات تکراری و فقه است. ما قبلا فکر می‌کردیم اسلام کاری به این مباحث ندارد و می‌گفتیم چرا شما به سراغ قراردادها و عقود می‌آیید و از بازار و عرضه و تقاضا صحبت نمی‌کنید؟ دلیلش این بود که غرب در آن زمان اشتباه فهمیده بود که علم تنها به معنی بازار و عرضه و تقاضا است و الان سراغ قراردادها و عقود رفته است. الان Contract Theory یک مبحث دکتری اقتصاد خرد است؛ هر وقت این بحث در دانشگاه‌های ما تدریس شد، متوجه می‌شویم که بحث «غرر» که در فقه است، چه بحث مهمی است.
 
اقتصاد اسلامی غیر از اسلامیزه کردن اقتصاد متعارف است
سبحانی: من فکر می‌کنم در قسمت دوم کتاب اگر به بعضی از مطالب پرداخته نمی‌شد، بعضی از سؤالات و شبهات را ایجاد نمی‌کرد. این‌طور که بنده از قسمت اول متوجه شدم، شما بدون این‌که تصریح بفرمایید به یک برنامه‌ی پژوهشی لاکاتوشی گرایش داشتید. یعنی احساس می‌شود توسعه‌ی علم را بر اساس آن برنامه می‌پسندید. دیگر این‌که استاد آقانظری به طریقی به تبیین علم پرداخته‌اند که احساس می‌کردند صحیح است و لزوما پرداخت ایشان به طریقی نیست که غربی‌ها پرداخته‌اند. لذا با تبیینی که از علم فرمودند، کلمه‌ی علم را کنار اقتصاد اسلامی گذاشته و بیان می‌کنند آموزه‌های دینی می‌توانند فرضیه‌ساز باشند و این فرضیه را می‌توان با محک تجربه بررسی کرد. اما به نظر خواننده می‌آید که علمی که حضرت‌عالی تحلیل فرمودید با علمی که در اقتصاد موجود است دارای اشتراک لفظی است ولی به‌لحاظ مفهومی دو چیز متفاوت هستند. به اقتصاد متعارف، علم می‌گویند و شما به اقتصاد اسلامی هم علم گفته‌اید. شما علم متعارف تجربی را نقد کرده و آن را تکامل و تبیین فرموده‌اید. اما چیزی که شما از آن صحبت کرده‌اید، science متعارف در غرب نیست. همان‌طور که آقای پیغامی هم فرمودند، اقتصاد ادعای تجربی بودن می‌کند اما عمدتا تئوری‌های آن منطقی هستند -استنتاج‌هایی منطقی هستند که لزوما به محک تجربه هم نخورده‌اند- لذا احساس بنده هم این بود که وقتی کلمه‌ی علم از کانال فرضیه و محک تجربه، در کنار اقتصاد اسلامی قرار می‌گیرد، این شبهه در ذهن به‌وجود می‌آید که اقتصاد متعارف را اسلامیزه کرده‌ایم. البته احکام و اخلاق جای خود را دارد اما این‌که با قرار دادن آموزه‌های دینی در کنار بقیه‌ی مواردی که هست، می‌توان آن را اسلامی کرد، این احساس را به‌وجود می‌آورد که می‌توان از علم متعارف غربی با وارد کردن مفاهیم دینی، تلقی اسلامی داشت.
 
تجربه، ‌فقط می‌تواند تأیید کند
آقانظری: کلمات science یا تجربه‌پذیری یا تجربه‌گرایی کلماتی هستند که ابهامات خود را دارند. اما در یک جمله عرض می‌کنم که تجربه غیر از قرائن تأییدی هیچ چیز به شما نمی‌دهد. در رفتارهای انسانی چه در شاخه‌ی تربیت، چه سیاست و به‌خصوص در شاخه‌ی اقتصاد، تنها تأیید به شما می‌دهد؛ اما ابدا نمی‌گوید این علت تامه است و دیگری معلول تامه و به‌دنبال این علت تامه آن معلول می‌آید. تجربه با این مفاهیم آشنایی ندارد و تنها می‌تواند بگوید این متغیر مستقل آن متغیر وابسته را به‌دنبال دارد و یک تأیید هم می‌دهد. و البته در بعضی موارد ضد آن هم تأیید می‌دهد و اگر ضد آن تأیید داد، به آن گزاره برمی‌گردید و مقداری تغییرش می‌دهید و باز به سراغ آن می‌روید. در واقع این شما هستید که گزاره‌ها را دست‌‌کاری می‌کنید و به ساحت آن دین هم هیچ گرد و غباری نمی‌نشیند. به‌خاطر اینکه آن آموز‌های ثابت و متغیر، آموزه‌هایی تعریف شده و برساخته‌ی منِ اقتصاددان هستند؛ من هستم که بر اساس معلوماتی که داشته‌ام این گزاره‌ها را ساخته‌ام. در واقع آن‌ها مخلوق من هستند و اگر احیانا نتوانستم از بیرون تأیید آن را بگیرم، اصلا دغدغه‌ای ندارم. بنابراین تجربه، فقط می‌تواند تأیید کند.
اگر از این بحث بگذریم، می‌بینیم گزاره‌هایی که اقتصاددان اسلامی استنباط می‌کند دو نوع گزاره‌ است. گاهی اوقات مجبور است یک کمیت معین را در نظر بگیرد. مثلا اگر یک اقتصادان مسلمان بگوید «کاهش سه‌درصدی مالیات صادرات غیرنفتی، رشد چهار درصدی صادرات غیرنفتی را به‌دنبال دارد»، یک کمیت معین را متغیر مستقل قرار داده و یک کمیت معین را هم متغیر تابع قرار داده است. بنده می‌خواستم دست اقتصاددان مسلمان بسته نباشد. ما آن‌جا که می‌خواهیم به‌صورت کاربردی تصمیم بگیریم و یا سیاست‌گذاری مشخصی کنیم، احتیاج داریم که کمیت‌های معینی را در نظر بگیریم. وقتی می‌خواهیم تصمیم بگیریم دو میلیارد از صندوق ذخایر ارزی به نفع کشاورزی برداشت کنیم، باید تحلیلی داشته باشیم که بخش کشاورزی چه رشدی دارد. پس این دسته گزاره‌ها کمیت معینی را با کمیت معین دیگر ربط می‌دهد. در واقع این‌جا من راهی ندارم غیر از این‌که از تجربه تأیید بگیرم و یک قرینه‌ای را به من نشان دهد؛ نه این‌که تجربه برای من علم یا یقین بسازد.
اما بعضی از گزاره‌ها رابطه‌ها را برقرار می‌کنند. مثلا می‌گوید «اگر در بخش تولید، نرخ سود سرمایه را افزایش دهید، در بخش پس‌انداز، باعث رشد پس‌‌انداز می‌شود»؛ اما عدد معینی را در نظر نمی‌گیرد و در واقع یک رابطه‌ی کیفی را برقرار می‌سازد. در این‌طور مواقع احتیاجی به تجربه نداریم و به فرمایش آقای پیغامی دقیقا به یک تحلیل نظری احتیاج داریم. اما منِ اقتصاددان باید تحلیل نظری و تحلیل عقلی داشته باشم و اثبات منطقی خود را تبیین کنم و بگویم به این دلایل خاص، اگر این متغیر را تغییر دادید، این اتفاقات برای متغیر دیگر می‌افتد. بسیاری از گزاره‌هایی که ما نیاز داریم از آموزه‌های اسلامی استخراج کنیم -مخصوصا بحث قراردادها که اشاره فرمودند- و نظریاتی که به این سیاق از قراردادها و بحث‌های اسلامی استخراج می‌کنیم، اصل رابطه را برقرار می‌کند و می‌گوید که این متغیر با آن متغیر تابع، ارتباط دارد. سپس احتیاج داریم به اینکه استنباط منطقی را تبیین کرده و بگوییم به این دلایل و بر اساس این روابط منطقی این رابطه درست است.
این را هم اصلاح کنم که درست است که ما احتیاج داریم نئوکلاسیک را بفهمیم، اما هیچ‌گاه نمی‌گوییم که همان نئوکلاسیک را برداشته و با آموزه‌های اسلامی ارتباط داده و بگوییم تبدیل به اقتصاد اسلامی شده است. ما باید یک نئوکلاسیک به‌وجود بیاوریم. همان‌طور که آن‌ها بر اساس آموزه‌های کلاسیک، یک نئوکلاسیک را تدوین کردند، ما هم به این احتیاج داریم که بر اساس آموزه‌های اسلامی یک علم به‌وجود بیاوریم. روش‌مان هم روش لاکوتوشی نیست که یک هسته‌ی سخت و یک کمربند حفاظتی داشته باشیم؛ به جزئیات روش باید در بحثی جداگانه پرداخته شود. بنده روی این اصرار دارم که از کل آموزه‌های اسلامی مرتبط با ساحت اقتصاد و روابط اقتصادی، باید گزاره‌های منظومه‌واری که رابطه‌های منطقی بین آن‌ها برقرار است، تدوین شوند. این را هم اضافه می‌کنم که کسی که نئوکلاسیک و علم اقتصاد را نمی‌داند، نمی‌تواند این کار را انجام دهد. البته کسی که بر آموزه‌های اسلامی نیز تسلط ندارد نمی‌تواند این مهم را به انجام رساند. باید این‌قدر این دو با هم رفت‌و آمد کنند که به یک وحدت روشی برسند و چیز جدیدی تولید شود. تولید نیز مشخصات مختص به خود را دارد که در یک معنا می‌توان گفت علم اقتصادی است که تأثیرپذیرفته از آموزه‌های اسلامی است. پس دیدیم که اگر آن آموزه‌ها را نداشته باشیم، این فرضیات و نظریات را هم نمی‌توانیم تولید کنیم. بنده به آقای پیغامی حق می‌دهم که روی فرضیات حساس باشند، اما ایشان هم مقداری حق بدهد که اگر من می‌گفتم فقط با روش قیاسی می‌توان این‌ها را به اثبات رساند و اعتبارش را از روش قیاسی گرفت، می‌گفتند عمر روش قیاسی به‌پایان رسیده و دیگر کسی اعتباری برای آن قائل نیست. و لذا بنده در کتاب، روش قیاسی را کمرنگ‌تر از روش تجربی گفته‌ام و باید روش قیاسی را پررنگ‌تر کرد.
عرض آخر این‌که به نظرم باید همتی کرد و گرایشی در مراکز علمی گشود که حداقل اقتصاد ایران را در وجه علمی بشناسیم. ما باید اقتصاد ایران را در وجه کشاورزی، صنعت و... بر وجوه علمی بشناسیم تا زمانی‌که کارشناسان علمی ما در مراکز تصمیم‌گیری قرار می‌گیرند، بر وجه علمی صحبت کنند و بتوانیم برای حل مشکلات اقتصاد خود راه‌حلی پیدا کنیم.
 
پی نوشت: 1- رئیس پژوهشکده‌ی علوم اجتماعی و مدیر گروه اقتصاد اسلامی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه / 2- رئیس گروه مطالعات توسعه‌ی اسلامیِ مؤسسه‌ی توسعه و تحقیقات اقتصادی دانشگاه تهران / 3- رئیس مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام / 4- LAWRENCE A. BOLAND
آخرین ویرایش ۰۳ تیر ۱۳۹۴